آنچه این روزها بعد از نامه ای که از سوی سعید حجاریان در دادگاه حوادث اخیر قرائت شد در محافل فکری جناح انحصار طلب و تریبون های وابسته در حال رخ دادن است هجمه به علوم انسانی و تلاش برای حاکمیتی ساختن آن است. این تلاش که در ابعاد مختلف از دستور کار شورای عالی انقلاب فرهنگی برای سامان دادن علوم انسانی در دانشگاهها و سخنرانی ها و مقالات مختلف در نهاد های وابسته به جناح انحصار و تهیه برنامه های جهت دار در رادیو تلویزیون تا برنامه برای فشار بیشتر بر اساتید شاخص علوم انسانی در دانشگاهها که از چند سال پیش با بازنشستگی اجباری آنان شروع شده ،تداوم یافته و نوعی برنامه ریزی و تقسیم وظایف دقیق که مشابه چنین هماهنگی هایی در ساختار دیوان سالار ایران کم سابقه است در حال وقوع است.
اخیرا نیز مصاحبه هایی جالب و سراسر نکته با سه تن از عناصر برجسته و البته زندانی جبهه اصلاحات که همگی متفقا اظهار داشته اند فضای تحول و تفکر زندان باعث بروز انقلاب روحی در آنان شده توسط رسانه انحصاری جمهوری اسلامی انجام شده که یکی از محور های آن هجمه بر علوم انسانی در دانشگاههاست. اما آنچه نظریه پردازان نه چندان مسلط این پروژه در نظر نگرفته اند این است که مخاطبانشان دانشجویان و اساتیدی هستند که بسیاری از آنان در این زمینه صاحب نظر بوده و توده هایی که تحمیق آنان به مراتب ساده تر است اینجا گروه هدف نیستند.
همه کسانی که اندک مطالعه ای در زمینه علوم انسانی داشته باشند می دانند بعد از دوران طلایی یونان باستان عصر طلایی بعدی در این علوم دوران اوج تمدن اسلامی و قسمت عمده آن در ایران بوده و در نهایت با شروع عصر استعمار اروپاییان این عصر طلایی به اروپا منتقل شد اما هیچگاه حاکمیت ها نتوانستند آنرا در زمره تیول خویش بحساب آورده و نظریه پردازان را مطیع خویش کنند. فارغ از نوع امروزی دولت های اروپایی و وجه غالب دموکراسی در این کشور ها باز می بینیم که علوم انسانی راه خویش را رفته و سوسیالیسم و لیبرالیسم هر دو محصول ازادی رشد و بروز این علوم در اروپا می باشند. پیدایش نظریه های امروزی اقتصادی که امروزه بر بسیاری از شئون زندگی ما سایه افکنده نیز محصول همین آزادی اندیشه و زایا بودن علوم انسانی در غرب است که متاسفانه در غیبت علوم انسانی مبتنی بر اسلام و بواسطه ظهور جکومت های انحصار طلب که ریشه تفکر را خشکاندند رشد و نمو خیره کننده ای پیدا کرد و عالم را مسحور گفتمان خویش ساخت.
اما آنچه حاکمان ما امروز فراموش کرده اند این است که عصر طلایی علوم انسانی در ممالک اسلامی زمانی بود که حاکمان به جنگ و کشورگشایی مشغول بودند و یا اصولا به این مقولات توجهی نداشتند و یا در بهترین شرایط حمایت و گوشه چشمی به دانشمندان این حوزه داشتند و با ظهور حاکمان دست نشانده و احساس خطر از جانب استعمارگران این حوزه مورد تهدید قرار گرفت و مراکز تولید علوم انسانی که غالبا مراکز دینی به شمار می رفتند کم کار گشته و رکودی دویست ساله را تجربه کردند. امروز اما وضعیت متفاوت است و توجه یکباره حکومت به علوم انسانی نه از سر دلسوزی برای احیای عصر طلایی که برای ورود ممیزی به اندیشه متفکران این دسته از علوم است.
اگرچه نگارنده موافق همه اصول تایید شده از سوی متفکران غربی نیست که چه بسا امکان آن وجود ندارد زیرا قلمرو این علوم آنقدر وسیع است که در حیطه دانش اندک من نیست و هم نظرات در این حوزه در غرب گاه انچنان نقض کننده یکدیگرند که هر یک پیروان مکتب خویش را دارند اما نباید غافل بود نمیتوان این فاصله دویست ساله را همچنان بدون نظریات امروزی پر کرد و ناگزیر دانشگاهها باید تفکرات مختلف را بررسی و مناسب ترین آنها را با اوضاع و شرایط جامعه به حوزه اجرا شناسانده و جامعه را هدایت کنند.
اصولا دانشگاه محل تقابل و تضارب آراست و ورود حکومت برای دستوری نمودن علوم انسانی جز بروز فضایی که یادآور کشورهای سوسیالیستی و تک حزبی خواهد بود حاصل دیگری نخواهد داشت و کیست که نداند تنگ کردن قلمرو تفکر در دانشگاهها خودزنی حکومت هاست. اینکه حکومت به این نتیجه رسیده که رسالت خویش را در برابر علوم انسانی اسلامی انجام نداده اما جای تقدیر دارد اما قطعا اینکار به حمایت از پژوهشگران این حوزه راست شود نه به دستوری کردن سرفصل دروس دانشگاهها در این زمینه.
همچنان آنچه از سوی حکومت در این زمینه مغفول مانده و دکتر زیبا کلام نیز بدان اشاره داشته نزدیکی تفکرات وسیع دانشجویان رشته های فنی دانشگاههای ایران به ایده های متفکران غربی خصوصا در حوزه علوم سیاسی می باشد و این ناشی از حقیقت کالای فاخرتر خریدار بیشتر و بهتر است. طبیعتا علوم انسانی دانشگاهی با منشاء غربی در زمان پهلوی دوم از آزادی عمل بیشتر برخوردار بود و بنیاد های متعدد موجود در غرب تبادلات نزدیکی با دانشگاههای ایران داشتند و نتیجه این بود که دانشگاهها اعم از اساتید و دانشجویان آن زمان از پیشتازان انقلاب اسلامی بودند و آگاهیشان از فلسفه ، جامعه شناسی، علوم سیاسی و اجتماعی غرب مانعی برای تایید انقلاب اسلامی از سوی آنان نبود اما امروز و بعد از سی سال و داشتن بسیاری از ابزار های حاکمیتی و تحدید نظرات مخالف در داشگاهها چرا حکومت به این نتیجه امروز رسیده است؟ آیا جز این است که آنچه امروز بر جامعه ما می رود با آموزه های انقلاب اسلامی در سی سال پیش فاصله گرفته و جمع اضداد گردیده است؟ آیا تضاد های فکری در حوزه هایی که اشاره شد دانشگاه ما را به این نتیجه نرسانده که آموزه های غربی امروز جوابگوی نیاز های ما خواهد بود؟
و سخن کوتاه اینکه ورود نابخردانه حکومت به قلمرو دستوری کردن علوم انسانی که شاید راهبرد مشتی نظامی و یا نظامی نگر باشد را می توان در زمره اشتباهات متعدد نظام از خرداد گذشته تا کنون دانست و البته هر نظام مقتدری در برهه هایی از زمان اشتباهات سریالی خویش را شروع خواهد کرد.





















انتخاباتی دولت مردم یار در سال 84 نامیده می شد مردم ما خصوصا طیفی که مشکلات اقتصادی بیشتری داشتند به رییس جمهور فعلی رای دادند و طبعا انتظاری که از رییس جمهور منتخب داشتند عمل به شعار ها بود اما آنچه در پی این چهار سال دیدند چیزی جز افزایش مشکلات اقتصادی و افزوده شدن مشکلات سیاست خارجی نبود. امروز کار بجایی رسیده که طیف محافظه کار که خود را اصطلاحا اصولگرا می نامد نیز حتی فارغ از مصالح جناحی خویش حاضر به حمایت از دولتی که عمر وزیران کابینه را آنچنان کوتاه ساخت که وزارتخانه های کلیدی ما را هر از چند گاهی به تا مرز بحران برد و یا اینکه قیمت مسکن را بی بی تدبیری به مرز انفجار رساند و کشور را نمایشگاه عرضه مستقیم محصولات متنوع وارداتی سرتاسر عالم نمود نیستند. امروز اختلافی شدید در میان جناح های درون طیف محافظه کار به خاطر عدم توجه به مصوبات مجلس ، توهین به مراجع و ضعف شدید سیاست خارجی و البته گستاخی همسایگان دیگر حاضر نیستند یک بار دیگر کرسی ریاست جمهوری به رییس جمهور فعلی سپرده شود. جالب است در کشوری که وبلاگ نویسانش براحتی به اتهام وبلاگ نویسی دستگیر و زندانی و اعدام می شوند و دانشجویانش را با اتهامات تاریخ مصرف گذشته دستگیر و از تحصیل محروم می کنند رییس جمهورش در آمریکا ادعا می کند در ایران آزادی مطلق وجود دارد.